از باغ ميبرند چراغاني ات كنند                       تا كاج جشن هاي زمستاني ات كنند
 
  پوشانده اند صبح تو راابرهاي تار                    تنهابه اين بهانه كه باراني ات كنند
 
  يوسف! به اين رهاشدن ازچاه دل مبند           اين بار ميبرند كه زنداني ات كنند
 
  اي گل گمان مكن به شب جشن ميروي        شايد به خاك مرده اي ارزاني ات كنند
 
  يك نقطه بيش بين رحيم و رجيم نيست          از نقطه اي بترس كه شيطاني ات كنند
 
  آب طلب نكرده هميشه مراد نيست               گاهي بهانه ايست كه قرباني ات كنند
 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نيمه شب پريشب گشتم دچار كابوس
ديدم به خواب حافظ توي صف اتوبوس
گفتم : سلام حافظ گفتا عليك جانم
گفتم : كجا روي؟ گفت والله خود ندانم
گفتم : بگير فالي گفتا نمانده حالي
گفتم : چگونه اي ؟گفت در بند بي خيالي
گفتم : كه تازه تازه شعر وغزل چه داري ؟
گفتا : كه مي سرايم شعر سپيد باري
گفتم : ز دولت عشق گفتا كه : كودتا شد
گفتم : رقيب گفتا : او نيز كله پا شد
گفتم : كجاست ليلي ؟ مشغول دلربايي ؟
گفتا : شده ستاره در فيلم سينمايي
گفتم : بگو ز خالش ‚آن خال آتش افروز؟
گفتا : عمل نموده ‚ ديروز يا پريروز
گفتم : بگو زمويش گفتا كه مش نموده
گفتم : بگو ز يارش گفتا ولش نموده
گفتم : چرا؟چگونه؟عاقل شده است مجنون؟
گفتا : شديد گشته معتاد گرد و افيون
گفتم : كجاست جمشيد؟ جام جهان نمايش؟
گفتا : خريد قسطي تلويزيون به جايش
گفتم : بگو زساقي حالا شده چه كاره ؟
گفتا : شدست منشي در دفتر اداره
گفتم : بگو زساقي ‚حالا شده چه كاره؟
گفتا : شدست منشي در دفتر اداره
گفتم : بگو ز زاهد آن رهنماي منزل
گفتا : كه دست خود را بردار از سر دل
گفتم : ز ساربان گو با كاروان غم ها
گفتا : آژانس دارد با تور دور دنيا
گفتم : بگو ز محمل يا از كجاوه يادي
گفتا : پژو‚ دوو‚ بنز يا گلف نوك مدادي
گفتم كه: قاصدت كو آن باد صبح شرقي
گفتا : كه جاي خود را داده به فاكس برقي
گفتم : بيا ز هدهد جوييم راه چاره
گفتا : به جاي هدهد‚ ديش است و ماهواره
گفتم : سلام ما را باد صبا كجا برد ؟
گفتا : به پست داده آورد يا نياورد ؟
گفتم : بگو ز مشك آهوي دشت زنگي
گفتا كه : ادكلن شد در شيشه هاي رنگي
گفتم : سراغ داري ميخانه اي حسابي
گفت : آنچه بود از دم گشته چلو كبابي
گفتم : بيا دو تايي لب تر كنيم پنهان
گفتا : نمي هراسي از چوب پاسبانان
گفتم : شراب نابي تو دست و پا نداري؟
گفتا : كه جاش دارم وافور با نگاري
گفتم : بلند بوده موي تو آن زمان ها
گفتا : به حبس بودم از ته زدند آنها
گفتم : شما و زندان حافظ مارو گرفتي؟
گفتا : نديده بودم هالو به اين خرفتي

 

 

 

تکرار حروف نشان لکنت سخن گو است !

 

پیرکی لال سحر گاه به طفلی الکن


می شنیدم که بدین نوع همی راند سخن


کای ز زلفت صصصبحم شا شا شام تاریک


وی ز چهرت شاشاشامم صصصبح روشن


تتتریاکیم و پیش ششهد للبت


صصصبر و تاتاتابم رررفت از تتتن


طفل گفتا: مممن را تتو تقلید مکن


گگگم شو ز برم ای کککمتر از زن


می می خواهی مممشتی به ککلت بزنم


که بیفتد مممغزت ممیان ددهن؟


پیر گفتا که ووالله که معلوم است این


که که زادم من بیچاره ز مادر الکن


به ههفتادو ههشتادو سه سال است افزون


که که گنگ و لا لا لم
بخخلاق زمن


طفل گفتا :خخدا را صصصد بار ششکر


که بر
ستم ز جهان از مملال و ممحن


مممن هم گگگنگم  مممثل تو تو تو


تو تو تو هم گگگنگی مممثل
مممن

 

 

 

 

 

 

 

ای فدای کله ی طاس ات ننه ات

طاق ابرويت مرا خل کرده است

برق چشمانت که می باشد سه فاز

پيچ عقل بنده را شل کرده است

شوق ديدار نگاه لنزيت

دين و ايمانم چپاول کرده است

گو چگونه گردن باريک تو

وزن آن بينی تحمل کرده است؟

معذرت گر شعر من پرت و پلاست

اسب طبعم جو تناول کرده است

من فقط قربان يک تن ميروم

گر چه مامانت خودش جل کرده است

 از : راشد انصاری